... با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه ، با خبر باش که من غرق گناهم همه شب
و اکنون تو با مرگ رفته ای و من ، اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس ، گامی به تو نزدیک تر می شوم و ......... .............. این زندگی من است . شگفتا ! وقتی که بود نمی دیدم ..... وقتی می خواند نمی شنیدم .... وقتی دیدم که نبود ..... وقتی شنیدم که نخواند . چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد تشنه ی آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت . دکتر علی شریعتی .
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت
1:17 توسط سارا| |


