... با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه ، با خبر باش که من غرق گناهم همه شب
دلم را سپردم به بنگاه دنیا .... و هی آگهی دادم این جا ، آن جا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت .... و هی این و آن سر سری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد ... دلم قفل بود کسی قلب مرا وا نکرد یکی گفت : چرا این اتاق پر از دود و آه است ...؟ یکی گفت : چه دیوار هایش سیاه است یکی گفت : چرا نور این جا کم است ..؟ و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش از غصه و ماتم است و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم : خدایا تو قلب مرا می خری ..... ؟؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست .... و من روی آن در نوشتم : ببخشید دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم ...... .... عرفان نظر آهاری
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت
0:35 توسط سارا| |


