تبليغاتX
عطر باروووون
عطر باروووون

... با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه ، با خبر باش که من غرق گناهم همه شب

تو ، همین جاهایی ....

يادم رفت، تو را؛


پي اندوه نگاري که شبي


بي‌خبر رفت و دگر باز نگشت!


يا پي لذت شادي ژرف، روي انديشه پر وسوسه‌ي دانايي!


آري اين بار هم انگار، يادم رفت تو را...!


به کجا مي‌رفتيم، که تو از خاطر من مي‌رفتي؟!


به جهاني که در آن، از زمين دل‌مان، علف هرز چرا؟! مي‌روييد؟!


يا به آن وادي سرگرداني، که هوايش همه از حسرت و ترديد، به تنگ آمده بود؟!


به کجا مي‌رفتيم؟!


تو پر از معجزه بودي و من و دل


در دل روشن نور،


با چراغي مبهم اما و اگر، پي تو مي‌گشتيم!


... تو، همين جاهايي...


من تو را مي‌بينم؛


که در آغوش زلال شبنم، مثل موسيقي آرام هوا، مي‌نشيني و به من مي‌خندي...


يا همين نزديکي، روي لبخند پر از مهر خدا


مثل يک کودک پر شور و اميد، دست ترديدم را، به يقين مي‌گيري!


تو، همين جاهايي...


من چرا يادم رفت؟!


که تو هستي! پاي پرواز پر پروانه!


و چرا مي‌گشتم، همه‌ي دنيا را، پي برهان و دليل؟!


اين همه کافي نيست؟!


اين همه خوبي و نور، اين همه شادي و شور...؟!


اين همه زيبايي...؟!


اين همه لحظه‌ي سر مست غرور...؟!


... او اگر رفت...!!!من چرا دلتنگم؟!


... که تو هستي!!!


و کسي مي‌آيد، که به ايمان تو بي‌ترديد است!


و دلش، آن‌قدر بي‌رنگ است، که از آن سوي دلش حرمت آبي فردا پيداست!


من، چرا يادم رفت، که تو هستي،


و چرا مي‌گشتم، همه‌ي عمرم را، پي فهميدن تو...؟!


که تو هر لحظه همين جاهايي... و مرا، مي‌فهمي!


و من از بودن تو، خود آرامش و عشقم، و پر از نور و اميد...


و دگر مي‌دانم، که تو هستي، همه جا و همه وقت!


و به من نزديکي...


تو، همين جاهايي...



 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:46 توسط سارا| |