تبليغاتX
عطر باروووون
عطر باروووون

... با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه ، با خبر باش که من غرق گناهم همه شب

دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ؛

 

اما نه عشق ..

 

چیزی کمرنگ چون سایه ای ، آرام ، مدام ...

 

و گویا چند روزی است که روزها را جور دیگر می بینم ،........

 

ساعت ها را طور دیگر می گذرانم ،........

 

لحظه ها را درک می کنم ،....

 

این روزها....

 

حس می کنم زندگی را می فهمم ؛ اندکی......

 

این روزها....

 

گاه و بی گاه دلتنگ کسی هستم که نمی دانم

 

کیست.......؟

 

این روزها....

 

نشانه های کوچک مرا به دنیاهای بزرگی وارد

 

می کنند.....

 

این روزها...

 

زیاد می خندم به قول یکی " مشعوفم " ،

 

خنده هایم را زندگی می کنم....

 

این روزها...

 

دلم کمی هوای ابری و مه آلود می خواهد....

 

این روزها...

 

اگرچه تنهایم  اما از تنهایی بیزارم.....

 

این روزها...

 

مرگ را کمی عمیق تر و حقیقی تر درک می کنم

 

این روزها...

 

دلم شعرهای عاشقانه می خواهد و من فهمیدم

 

که عشق چیز کوچکی نیست.......

 

و دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ،

 

کمرنگ تر و آرام تر ..

 

با آنکه من بی قرارتر از همیشه ام ...

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:44 توسط سارا| |