وقتی که دیگر نبود......
من به بودنش نیازمند شدم،
وقتی که دیگر رفت،
من در انتظار آمدنش نشستم........
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست می داشتم،
وقتی که او تمام کرد،
من شروع کردم.....،
وقتی او تمام شد،
من آغاز شدم.....،
و چه سخت است تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگی کردن،
مثل تنها مردن...... !!
*دکتر علی شریعتی*
سلام...
ديروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...
هم از نسيم سراغت را گرفتم ،
هم از گل سرخي كه كنار چشمه عشق روييده بود .
حتي از پرنده هايي كه در شعرهايم بال مي زدند
نشاني ات را پرسيدم ...
اما پيدايت نكردم اين را ولي خوب مي دانم ،
كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدايت كنم ،
فورا جوابم را خواهي داد.
راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراريها و اين
دلتنگي ها !...
مانده ام كه اين فاصله ها اگر نبود ،
آيا باز هم اينقدر مشتاق شنيدن صدايت از درخت و صندلي
و ستاره بودم؟
هميشه فاصله ها باعث ميشوند تا بيشتر قدر همديگر را
بدانيم،
و بيشتر به دنبال هم بگرديم .
مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم ...
حتي همه خوابهايم را يكي يكي جستجو كردم ...!
همه جا رد پايت بود ...
حتي موج صدايت به نرمي از تپه هاي خيالم بالا ميرفت .
اما خودت نبودي ...
عزيزترينم ...
حالا با همين واژه هاي لال در كنار نام قشنگت
نشسته ام .
مرهمي نمي خواهم ...
تنها اگر حوصله داري زخمهاي دلم را بشمار!...
هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...
دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ؛
اما نه عشق ..
چیزی کمرنگ چون سایه ای ، آرام ، مدام ...
و گویا چند روزی است که روزها را جور دیگر می بینم ،........
ساعت ها را طور دیگر می گذرانم ،........
لحظه ها را درک می کنم ،....
این روزها....
حس می کنم زندگی را می فهمم ؛ اندکی......
این روزها....
گاه و بی گاه دلتنگ کسی هستم که نمی دانم
کیست.......؟
این روزها....
نشانه های کوچک مرا به دنیاهای بزرگی وارد
می کنند.....
این روزها...
زیاد می خندم به قول یکی " مشعوفم " ،
خنده هایم را زندگی می کنم....
این روزها...
دلم کمی هوای ابری و مه آلود می خواهد....
این روزها...
اگرچه تنهایم اما از تنهایی بیزارم.....
این روزها...
مرگ را کمی عمیق تر و حقیقی تر درک می کنم
این روزها...
دلم شعرهای عاشقانه می خواهد و من فهمیدم
که عشق چیز کوچکی نیست.......
و دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ،
کمرنگ تر و آرام تر ..
با آنکه من بی قرارتر از همیشه ام ...
الهي ام ....
نمي دانم تا کدامين طلوع خواهم بود و تا کدامين غروب چشم
انتظار!
خدايا............!
تو که مي داني لحظه لحظه هاي هجرانم را با ياد او پر ميکنم,
چرا اينچنين منتظرم مي گذاري؟
معبودا ..........!
در تمامي چهار شنبه شبهايم ، دلم پر ميکشد و گويي جسم
توان همراهي روحم را ندارد ، روحم در آن مکان مقدس است و
در پي او.............
همرازم.............!
تمامي کميل ها و ندبه هايم را به عشق آمدنش مي خوانم و
تمامي شب هاي جمعه را با التهاب سر بر بالين مي گذارم تا
بلکه روزي دگرگوني را اغاز کنم و شروعي پر از عدالت را شاهد
باشم .
يگانه ام..........!
مي دانم که حال غريبم را مي داني ، پس تو را به حال دگرگون
زينب به هنگام غم فراق حسين ، تو را به حال غريب رقيه ، به
هنگام ضربت خوردن علي ، تو را به حال بدو دل اندوهگين علي
به هنگام وداع با فاطمه ، تو را به غربت بقيع
و تو را به غريب الغربايت قسمت که ،
انتظارم را پاياني ده...............!
همه هست ارزویم که ببینم ازتو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
دعای پنجاه و دوم از دعاهای صحیفه سجادیه:
.......
پس از این رو بسوی تو می گریزم ، و از تو می ترسم ،
و از تو فریاد رسی می طلبم ، و به تو امیدوارم ،
و تو را می خوانم ، و به سوی تو پناه می برم ،
و به تو اطمینان دارم ، و از تو یاری درخواست می نمایم ،
(و به وحدانیت و یگانگی) تو ایمان می آورم ،
و بر تو و بر جود و بخشش تو توکل و اعتماد دارم
.......


